جلسه محاکمه عشق بود و عقل که قاضی این جلسه بود عشق رو محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی کرد.قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند .قلب شروع کرد به  طرفداری از عشق :آهای چشم مگر تو نبودی که هرروز آرزوی دیدن او را داشتی؟ ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی؟ و شما پاها که همیشه آماده رفتن به سویش بودید حالا چرا اینچنین با او مخالفید؟ همه اعضاء روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند . تنها عقل و قلب در جلسه ماندند. عقل گفت: دیدی ای قلب؟ همه از عشق بیزارنند:ولی من متحیرم با وجودی که عشق از همه بیشتر تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت می کنی ؟ قلب نالید و گفت: من بدون عشق  دیگر  نخواهم بود وتنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه عمل قبل را تکرار می کند و فقط می توانم با عشق ، یک قلب واقعی باشم . پس من همیشه از عشق حمایت می کنم

البته عشق واقعی نه واهی

مرید مولا علی

 اللهم عجل لولیک الفرج