چقدر نامهربونیم !!!!!!!
چقدر نامهربانيم
خورشيد غروب کرده بود. اون از فرط خستگي و سرما بي رمق روي زمين افتاد. نيمه شب از شدت تشنگي در خواب ناليد ...
گل ساقه اش را خم کرد و قطره هاي شبنم را در دهان اون غلتاند. علفهاي سبز کنارش رشد کردند تا گرمش کنند و خورشيد صبحگاهي آنقدر بر بدنش تابيد تا گرمش کرد...
اون غلتيد تا بيدار شود. با اين کار علفها را زير بدنش له کرد و با دست ساقه گل را شکست و چشمش که به خورشيد افتاد گفت: " اي لعنت به اين خورشيد، باز هم امروز هوا گرم است."

اللهم عجل لولیک الفرج ![]()
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۰ ساعت 17:19 توسط مريد مولا علي (ع)
|
یا علی جان مددی