چقدر نامهربانيم

 خورشيد غروب کرده بود. اون از فرط خستگي و سرما بي رمق روي زمين افتاد. نيمه شب از شدت تشنگي در خواب ناليد ...

 گل ساقه اش را خم کرد و قطره هاي شبنم را در دهان اون غلتاند. علفهاي سبز کنارش رشد کردند تا گرمش کنند و خورشيد صبحگاهي آنقدر بر بدنش تابيد تا گرمش کرد...

 اون غلتيد تا بيدار شود. با اين کار علفها را زير بدنش له کرد و با دست ساقه گل را شکست و چشمش که به خورشيد افتاد گفت: " اي لعنت به اين خورشيد، باز هم امروز هوا گرم است."

 اللهم عجل لولیک الفرج